الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
195
إحياء علوم الدين ( فارسى )
او جدا نشود مزاج اندامها فساد پذيرد . پس حق تعالى زهره و سپرز را بيافريد ، و براى هر يكى از ايشان گردنى ساخت كشيده سوى جگر ، داخل در تجويف آن ، تا زهره فضلهء صفراوى ، و سپرز تيرگى سوداوى به خود كشد . پس خون صافى بماند ، در آن جز زيادت رقت و لطافت و رطوبت نباشد ، به سبب آن چه در اوست از مائيّت « 280 » ، و اگر نه آنستى ، در همهء رگهاى شعرى نپراكندى و از آن بيرون نيامدى در حال تصاعد سوى اندامها . پس حق تعالى دو گرده « 281 » بيافريد ، و از هر يكى گردنى دراز سوى جگر بيرون آورد . و از عجايب حكمت خداى - عز و جل - آن است كه گردن آنها در تجويف جگر داخل نيست ، بلكه پيوسته است به رگهايى كه از حدبهء « 282 » جگر بر آمده است تا مائيت آن بكشد پس از آن چه از رگهاى دقيق كه در جگر است برآيد . چه اگر پيش از آن كشد هر آينه تيره شود و از رگها بيرون نيايد . و چون مائيت از او جدا شود ، خون از هر سه فضله صافى شود ، و پاك از كل آن چه غذا را تباه كند . پس خداى - عز و جل - از جگر رگها برآورده است ، آن گاه پس از برآمدن آن را قسمها كرده ، و هر قسمى را شاخها گردانيده ، و آن در همهء تن ، از فرق تا قدم ، ظاهر و باطن ، منتشر شده است . پس خون صافى در آن رود ، و به ديگر عضوها رسد تا رگها قسمت پذيرفته شعرى شود ، چون رگهاى برگ درختان ، چنان كه به چشمها در نتوان يافت . آن گاه غذا از آن بر سبيل رشح « 283 » به ديگر جزوها رسد . و اگر آفتى در زهره واقع شود و صفرا را نكشد ، خون تباه گردد ، و از آن بيماريهاى صفراوى حاصل آيد ، چون يرقان و دميدگيها « 284 » ، و حمره « 285 » . و اگر در سپرز واقع شود و خلط سوداوى را نكشد ، بيماريهاى سوداوى ، چون بهق سياه « 286 » و جذام و ماليخوليا و جز آن حاصل آيد . و اگر مائيت سوى گرده دفع نشود ، استسقا و غير آن زايد . پس بنگر در حكمت خداى آفريدگار حكيم كه منافع اين هر سه فضلهء خسيس را چگونه مرتب گردانيده است : اما زهره به يك گردن بكشد و به ديگرى سوى رودهها اندازد تا در ثفل طعام بدان رطوبتى لغزاننده حاصل آيد ، و در رودهها پيدا آيد سوزى كه آن را براى دفع بجنباند ، پس فشرده شود تا ثفل بلغزد و دفع گردد . و زردى ثفل براى آن باشد . و اما سپرز فضله را از حال بگرداند ، گردانيدنى كه ترشى و قبضى در او پيدا آيد ، آن گاه هر روز چيزى از آن سوى فم معده فرستد تا شهوت را به ترشى خود بجنباند و بيدار گرداند و برانگيزد ،
--> ( 280 ) مائيت ، روانى . ( 281 ) گرده ، كليه . ( 282 ) حدبه ، برجستگى ، برآمدگى . ( 283 ) رشح ، تراوش . ( 284 ) دميدگى ، هر نوع جوش در پوست بدن . ( 285 ) حمره ، باد سرخ . ( 286 ) بهق ( معرب بهك ) ، پيسى ، لك و پيس ، بهق سياه ، لكههاى تيره كه بر پوست بدن ظاهر شود .